تبلیغات
و گاهی هم دو خط شعری - سلام علی آل یاسین...



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 27 تیر 1390-00:18

نویسنده :نگاه کویر

سلام علی آل یاسین...

سلام مهدی فاطمه!

در ایام میلادت گرچه باید شادمانه خواند ولی صد افسوس كه تو خود آفتاب پشت ابری و در روزهای ابری نمی توان سرودی جز باران خواند!

تا تو ای گل هستی بیایی و این جشن های غریبانه ما رنگی دوباره گیرد. تا بیایی از جشن های میلادت رنگ نبودنت را بزدایی...

آری می آیی تا در شب میلادت چشمانمان بارانی نباشند و دل هایمان نیز با لب هایمان بخندند

یوسف گم گشته زهرا! ای عزیز جان! ما تو را گم كرده ایم و در ایام میلادت با سكه سیاه قلبهایمان تو را به انتظار نشسته ایم...

می دانیم كه بهای یوسف، قلب سیاه نیست ولی چه كنیم...؟!؟

 

سلام بر توای ابتدا وانتهای تمام آرزوها        همان آرزویی تمام بشریت قرنهاست او را به انتظار نشسته.

سلام بر تو و تمام خوبیهایت و سلام بر تو و تمام مهربانی هایت!

با سلام آغاز كردیم و با سلام هم به پایان می بریم. كه خداحافظی شیوه عاشقان دلباخته نیست. آری، عاشقانی كه هر لحظه منتظر دیدارت هستند مگر می شود از تو و از دیار تو خداحافظی كنند؟ مگر می شود؟

عاشق مهدی همیشه چشم براه است ودست به دعا...

اللهم کن لولیک...

**********************

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی




* ادامه مطلب را نیز بخوانید...


ما هم دیگر بلد شدیم ادامه مطلب بنویسیم!

**راستی!شرمنده بابت تاخیر...!

تشرف آموزنده...


همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

                    چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

                   همه جا به هر زبانی بود از تو گفت و گویی

داستان پیرمرد قفل فروش:

      شخصی از شیفتگان امام عصر، برای تشرف به حضور امام بسیار دعا می کرد، تا این که سرانجام به او پیغام دادند که فلان روز و فلان ساعت، به بازار قفل فروش ها بیا. در انتهای بازار و در حجره پیرمردی به آرزویت خواهی رسید.

      آن واله و شیدای امام عصر،  در حالی که سر از پا نمی شناخت به محل ملاقات شتافت. در آن حجره پیرمرد قفل فروش و یک مشتری جوان و خوش سیما را دید. چیزی نگذشته بود که یک پیرزن به حجره آمد و قیمت قفلی را که در دست داشت از پیرمرد پرسید. پیرمرد گفت: 7 درهم می ارزد. پیرزن با تعجب فریاد زد: از اول بازار تا این جا همه می گفتند قیمت آن یک درهم است. پیرمرد با قاطعیت جواب داد: قیمتش همان است که گفتم اگر می خواهی، خریدارم. پیرزن دعا کنان، 7 درهم را گرفت و رفت. در همین حال، مشتری جوان به سوی آن عاشق امام عصر برگشته و گفت: اگر شما هم مثل این پیرمرد، تنها، بندهی  خدا بودید، ما خود به دیدارتان می آمدیم.

تو به صدق متصف شو به صفات اهل تقوی

             به سراغ تو من آیم تو مگو چرا نیایی

 



نظرات() 
sahar
پنجشنبه 6 مرداد 1390 11:04
salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam
kojaee pa
حدیث
دوشنبه 3 مرداد 1390 03:18
سلام دوست عزیز
منتظر حضورتان هستم.
حمیوث
پنجشنبه 30 تیر 1390 16:12
سلام.
دیر آمدم. عذر تقصیر.
نبودید چند هفته ای.
خیر بوده باشد.
عید هم که گذشت بخواهیم تبریک بگوییم.
چه کنیم حالا؟
پاسخ نگاه کویر : :)
هر چه از دوست رسد نیکوست...
عرفان
سه شنبه 28 تیر 1390 20:25
اللهم عجل لولیک الفرج
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.