تبلیغات
و گاهی هم دو خط شعری - رمضان و رمضان



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 20 خرداد 1396-16:33

نویسنده :نگاه کویر

رمضان و رمضان

رمضان سال 86 بود
اولین باری که از وقتی بزرگ شدم و دانشجو 
 نمایشگاه قرآن رفتم
توی کانون قرآن و عترت فعالیت میکردم و کانونمان در بخش دانشگاهی غرفه داشت
موقع افطار شد
غرفه را بستند و سفره بلند سرتاسری انداختند که افطار کنیم
حسش را دوست داشتم
خیلی
یکی از دوستان قکر کنم فرجی نام داشت کنارم نشست و گفت کسی خواسته از من خواستگاری کند
خندیدم و گفتم متاهلم
باور نکرد و گفت بیا و ببینش فقط
گفتم متاهلم جانا
گفت خیلی اصرار دارد
گفتم متاهلم قشنگم
سر سفره افطار بودیم و یادم هست که داشتم با غذایی ک توی ظرف یکبار مصرف بود ور میرفتم
نشانم دادش
از دور
عکاس مجموعه بود
و معلوم بود نگاهش تیز و مترصد است 
دوباره قردا آمدیم 
اینبار با تلفن کنارم حرف میزد مدام
که حیف است و موقعیت خیلی خوبی است و دروغ نگو و پشیمان میشوی
با دوست خارجی م بودم
برگشت و به من گفت فلانی خیلی حواسش به توست
گفتم تو نگاهش نکن
خلاصه جای خنده دارش را بگویم
جوان بودم و خام
خواستم از اشتباه در بیاید
رفتم گفتم یه لحظه بیاید
باور نکرد با او حرف زدم
پشت سرم راه افتاد
از بخش دانشگاهی خارج شدم
برگشتم چشم در چشم و عصبانی با نگاهی پرسشگر
:مشکلتون چیه؟؟
گفت چه مشکلی؟
گفتم میشه بی خیال بشید
دارید اذیتم میکنید
گفت چی؟
گفتم همان ک میدانید و میدانم
باز گفت چی؟
خواستم کف گرگی حواله ی گردنش کنم
از ترس یا استرس یا شوکه شده بود 
به هر حال انگار داشت انکار میکرد
گفتم خلاصه مزاحم نشوید
گفت من برم دو رکعت نماز بخونم شما منو ببخشید
با همان سرعت که آمده بودم برگشتم
در راه پله های قشنگ نمایشگاه یکی از مسیولین برگشت گفت مشکلی هست؟
گفتم حل کردمش
و نمیدانم چرا
حس خوبی داشتم
یادم هست که چقدر زیاد اعتماد به نفس داشتم و چقدر زیاد همه ی دنیا را 
دست بسته و در اختیار خودم حس میکردم 
یادم هست انقدر حس خوب میداد نمایشگاه به من که هر لحظه دوست داشتم آنجا باشم
رفته بودیم قم
با همان مجموعه
برگشتنه با دوست عزیزی میان راه پیاده شدیم و جمعه صبح ساعت نه دو تایی رفتیم دانشگاه تهران و روی چمن های دلپذیرش خوابیدیم تا وقت نماز جمعه برسد
نماز را که خواندیم با هم رفتیم نمایشگاه دوباره و افطار خودمان را انداختیم پیش همان مجموعه
چه روزهای قشنگی برای من بود
علاقه من را ارضا میکرد
علاقه به بودن در مجموعه ای و انجام دادن کار جمعی مخصوصا در عشق من
در نمایشگاه قرآن سالانه که از بچگی می آمدم
همان که همیشه در بخش کودکانش بودم...


نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.