تبلیغات
و گاهی هم دو خط شعری



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 8 فروردین 1397-15:31

نویسنده :نگاه کویر

سی سالگی

حالا که در آستانه سی سالگی ایستاده ام، فکر میکنم خیلی چیزها چندان جدی نبوده که من می‌پنداشتم. اینکه همه چیز را انقدر جدی میگرفتم و فکری میشدم و جست و خیز و هیاهو و شتاب میکردم تا حل شود شاید واقعا چندان مهم نبوده...این که استاد کلاس ارشد گفت شما که شبانه هستید حق نظر دادن درباره ساعت کلاس را ندارید شاید واقعا چندان دل شکستنی نبوده باشد که به خاطرش تمام مسیر کلاس تا ساختمان بغلی را گریه کنم و تازه آنجا بنشینم و در را ببندم و یک ساعت گریه کنم.
شاید وقتی به سرآشپز گفتم من سینه مرغ نمیخورم لطفا چیز دیگه ای بگذارید و او چنان سینه مرغ را کوبید روی ظرف و گفت همینه که هست شاید اونقدر جدی نبود که به خاطرش روی آن صندلی روبروی ساختمان گل گلاب بنشینم و کلی اشک بریزم و یکهو جدی شوم و بروم دفتر رییسش توی ساختمان اداری و شکایتش را بکنم و حسابش را کف دستش بگذارند...عقب تر حتی
شاید احساس این همه آدم احساس عشق، سرخوردگی یا شکستشان آنقدر جدی نبود که شب ها سر نماز گریه کنم که چرا چنین بودم که چنان شوند و کلی سعی و تلاش کنم که سخت و بداخلاق جلوه کنم یا حتی دل آن پسرک عینکی ریش پروفسوری مظلوم و یا بقیه را چنان بشکنم و چنان تلخ و سرد شوم که خیالشان رابا خودشان بردارند ببرند و هیچ به من فکر نکنند دیگر.
نمیدانم چرا...چرا انقدر جدی میدیدم همه چیز را
و می انگاشتم که در این جهان وظیفه دارم در قبال این آدم ها که بشکنمشان یا به قول همسر جانم ادبشان کنم. حتی او هم مدتهاست ادب کردن راننده هایی که سبقت بد میگیرند را کنار گذاشته من چرا رها نکنم این قید را؟!
همیشه گمان میکردم نقش هایم را خیلی جدی باید بازی کنم. نقش معشوق را بیش از همه بلد بودم. چنان با غرور و از بالا به پایین به همه شان مینگریستم و چنان خشن و سرد پاسخ عشق یک طرفه شان را میدادم انگار سخت تر از دل من نیست. شب ها اما غصه شان را میخوردم و از خدا برایشان آرامش میخواستم. حتی تا همین حالا گاهی چهره مغموم و گریانشان جلو چشمم می آید و دلم میسوزد و عذاب وجدان قلبم را چنگ میزند.
حتی قبل تر برویم
آن روز که تابلوی نقاشی دوستم را به اجبار در خیابان این طرف آن طرف میبردم، وقتی از کنار ساختمان آگاهی رد شدم و دو سرباز موزی متلک گفتند و خندیدند چرا بی خیال نشدم و رد شوم...؟ چرا آنقدر جدی گرفتم که بایستم و نگاه بهتشان را ببینم بعد چند قدم جلوتر بروم و در اداره آگاهی را بکوبم و همینطور زیر نگاه متعجبانه شان امر کنم جناب سرهنگ را صدا کنید. بابا که آمد جلو در راپورتشان را دادم و گفتم واقعا زشته جلو اداره آگاهی سربازاتون متلک بندازن! و بابا گفت حقشان را کف دستشان میگذارم و چند روز اضافه خدمت و بازداشتگاه نوش جان کردند و وقتی دور میشدم میدیدم در چشم هایشان که فکرش را هم نمیکردند انقدر جدی بگیرم
حالا اما
در آستانه‌ی سی سالگی، فکر میکنم بهتر است کمتر جدی بگیرم اطرافم را و از خیلی چیزها بهتر است با خنده و بی خیالی رد شوم. واقعا نباید بار این سی سال را اینطور روی شانه هایم بکشم
خسته ام دیگر
حالا نوبت این است که ببینم دخترکم رنگ ها را باز میکند نقاشی میکند به دیوار و لباس هایش میزند به فرش حتی و من بخندم و خنده هایش را حظ کنم.


نظری داری؟() 
نوع مطلب : دلنوشته ها 

تاریخ:یکشنبه 5 فروردین 1397-18:40

نویسنده :نگاه کویر

نظر های خاطره

اومدم نشستم دارم همه نظرات وبلاگ رو از آخر میخونم...یاد همه دوستان وبلاگی بخیر 

نظری داری؟() 

تاریخ:یکشنبه 5 فروردین 1397-01:52

نویسنده :نگاه کویر

نوشتن با مخاطب یا بی مخاطب

خیلی ساله که اینجا مینویسم

اون زمان ها که شبکه های اجتماعی باب نبود و وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی رونق داشت رونق اینجا هم بیشتر بود
البته مشغله خودم رو نباید فراموش کرد
حتی حالا هم
اگر مخاطبی نمونده باشه باز هم هفته به هفته لااقل میام چک میکنم اگه پیامی باشه میخونم
اینجا رو یه آب و جارو میکنم و میرم
بارها خواستم در اینجا رو ببندم اما هر بار یه دلیل مانعم شد
بعدم اینجا خاطره ها و روزهای من ثبت شده و برام دوست داشتنیه
حتی اگه مخاطبی نباشه
یا مخاطبی کاری به مطلبی که نوشتم نداشته باشه و صرفا پیام های انگلیسی و فارسی تبلیغی و غیره باشه.
علی ای حال فعلا همینجا هستیم و چراغشو روشن نگه داشتیم
توی غربت مخصوصا داشتن یه وبلاگ هر چند خلوت و سوت و کور نعمتیه

ضمنا سال جدید آمده
سال ۹۷
دلم چقدر ایران خواست
و بوی عید و آجیل...

صحار.عمان.



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 5 فروردین 1397-01:51

نویسنده :نگاه کویر

عمانی طور ۲

پوشش زنان عمانی

قبل اومدن همیشه این عنوان رو گوگل میکردم و چیز خاصی دستگیرم نمیشد.
حجاب اینجا آزاد است.
اما خانم های عمانی همه شون مانتوی های ماکسی و مشکی تا زمین میپوشن
حتی الان مد شده که ده بیست سانت بیشتر باشه و کشیده بشه روی زمین
روی سر همه شون هم از این شال های عربی که پیچیده میشه هست و هیچوقت ندیدم مثلا مو بیرون بگذارن.
البته جدیدا برای تنوع و شاید تزیین یه سری پلاک با رنگ طلایی و شکل های مختلف به پشت کمرشون روی مانتو سنجاق میکنن.
بعضی هاشون نقاب دارن و بعضی ها پوشیه. گاهیم خانم هایی با عبای عربی دیده میشه که اغلب برای کشورهایی مثل بحرین و... هستن.

بعد از عمانی ها، خانم های هندی از همه بیشترن که هیچ پوششی روی سرشون ندارن و اغلب لباس های بلند هندی و شلوار تنشونه همراه شال هندی که اطراف گردن و سینه شون میندازن.
پرستار های

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 5 فروردین 1397-01:47

نویسنده :نگاه کویر

عمانی طور ۱

من که میگم حساب عمانی ها رو باید از همه عرب ها جدا کرد.
ذهنیتی که ما از کشورهای عربی داریم سخت و زمخت و خشن بودنه.
اما عمان مهد آرامش و مهربونی و صلحه.
اونقدری که حتی توی لهجه‌شون این کلمات و عبارات عربی رو خیلی نرم و معمولی تلفظ می‌کنن.
اخلاق ویژگی مهم عمانی‌هاست که خودشونم سعی دارن به نسل بعدشون و حتی به هم‌وطنانشون گوشزد کنن.
واقعا هم موفق بودن!
توی این شش ماهی که اینجا بودم نشنیدم کسی سر کسی داد بزنه یا حتی ندیدم کسی اخم کنه توی جای عمومی.
برعکس نگاهشون که به نگاهت گره می‌خوره لبخند می‌زنن، توی آسانسور اگه باهاشون همراه بشی بهت سلام می‌کنن و سر بچه‌ت دست می‌کشن و باهاش بازی می‌کنن.


پ.ن.۱: چقدر دلم تنگ نشده! برای چهره های بی تفاوت و گاهی اخموی متروی تهران.
پ.ن.۲: البته اگه بفهمن ایرانی هستی خیلی بیشتر از این تحویلت می‌گیرن.


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 24 اسفند 1396-01:36

نویسنده :نگاه کویر

خدای خوب خوبی ها

خدای من خداییه که همه چیو درباره من میدونه

به قبل و بعد من آگاهه

میدونه اگه من دارم راه میرم قراره کجا چاله باشه و پام بره توش

و خودش کمی قبل ترش، باعث میشه نرگس دستمو ول کنه و بدوه سمت دیگه ای و من مجبور بشم به دنبالش مسیرمو عوض کنم.

خدای من خداییه که گاهی چیزهای دوست داشتنی رو ازم میگیره

چون میدونه قراره من رشد کنم باهاش

چه طورش رو من نمیدونم اما اون میدونه.

خدای من خداییه که وقتی من حواسم به دخترکم نیست _اما همیشه به خودش سپردمش_ مواظبشه

و گاهی که چشمم یکهو بهش میخوره که لبه میز نشسته و نزدیکه بیفته، سریع خودمو میرسونم و میگم وای شانس آوردی من رسیدما وگرنه می افتادی...خدای قشنگم یه لبخند میزنه و من یادم میاد مگه تا اون لحظه من مواظبش بودم؟

چه وقت ها که همچین صحنه ای بوده و کارگردان حرفه ای دنیا روی نوک انگشتش نجاتش داده.

وقتی هم که افتاده حتما باید می افتاده و گریه میکرده و مامانش قلمبه ی کوچولوی سرش رو براش ماساژ میداده و مهر این دو تا بیشتر میشده...

خدای من خداییه که میشه بهش اعتماد کرد.

میشه بهش تکیه کرد.

میشه خیالت راحت باشه وقتی همچین خدای خوبی خداته.

راستی خدای شما چه جور خداییه؟!



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 10 اسفند 1396-09:09

نویسنده :نگاه کویر

انگیسی حرف زدن

چه شگفت انگیزناکه دکتر از آدم تعریف کنه

دیروز رفتیم دکتر

یه خانم هندی خیلی مهربون و البته بار اول نبود که پیشش میرم

اینبار به همسرمم گفتم حتما باشه چون دفعه پیش یه چیزایی رو نفهمیدم . انگلیسی رو با لهجه شدید هندی حرف میزنه و واقعا گاهی سخته فهمیدنش.

توضیح دادم براش و هر جا گیر میکردم یا نمی‌فهمیدم همسرم کمک میکرد.

یه خانم عرب هم معمولا تو اتاق همه دکتراس که مترجم اغلب مریضا که عربی حرف میزنن باشه.

دکتر گفت شما عربی حرف نمیزنید گفتم نه. گفت چه زبونی حرف میزنید گفتم فارسی.

بعد گفت اما تو خیلی قشنگ انگلیسی حرف میزنی...وقتی حرف میزنی انگار داری آواز میخونی

من همونجا روا بود از خوشحالی غش کنم

اما فقط به یه لبخند کشدار و گفتن ممنونم بسنده کردم.

از دیروز هر وقت یاد حرفش می افتم همون لبخند کشدار نقش میبنده رو صورتم

نظرات() 

تاریخ:جمعه 4 اسفند 1396-14:43

نویسنده :نگاه کویر

اسپند و عمان

چند روزه سرماخوردم و گلودرد دارم، دود اسپند تنفس میکنم و معجزه آسا خوب دارم میشم

دیروز مروه(دوست عرب زبان سوری) برام یه بقشاب سینابون درست کرد آورد

دم در گرم صحبت شدیم و دود اسپند پیچیده بود تو خونه. گفتم اسپند دود دادم برا گلو و سرماخوردگیم.متوجه نمیشد چیه

سرچ کردم ترجمه انگلیسی و عربی هم نداشت

اسپند رو آوردم نشونش دادم گفتم اینه دود میدیم ما

اصلا ندیده و نشنیده بود.

گفتم برای استریل خونه و سرماخوردگی و اینا خوبه

گفت اتفاقا شوهرم حالش خوب نیست گفتم حالا اگه میخوای یه کم ببر و برد.

گفت ما یه سنگ هایی داریم میذاریم داغ میشه بعد دانه های معطر میندازیم توش دود میکنه اینم میتونم اونجوری استفاده کنم.گفتم شاید بشه و خداحافظ خداحافظ☺️


همسرم از اتاق اومد بیرون و گفت من دارم فکر میکنم الان پلیس بیاد دم در چه جوری براش بگم این مواد مخدر نیست

سیخ داغ میکنی میزنی توش
دودم که داره

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1396-01:02

نویسنده :نگاه کویر

شعر دوست جان


خوش به حال پاییز
هزاران بار، فرصت دارد عاشق شود!
اولین برگ كه پایش لغزید و به زمین افتاد
عشق برایش آغاز می شود
او می ماند و 
لحظه های ناب عاشقی...
ما اما؛
نفهمیدیم هر سال چگونه فرصتِ عاشقانه هایمان گذشت و عاشق نشدیم،
گذشت و عاشقی نكردیم
شاید 
در اردیبهشت و بهار بود كه
دنبال حال و هوای عاشقی گشتیم.
و ندیدیم، 
بغض هایِ دائمی پاییز را
ندیدیم اشك هایش را
اصلا، نفهمیدیم
پاییز.... حال ِ خوش بهار است،
حالِ  خوش عاشقی است...

#سحر_فخرآور


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1396-01:41

نویسنده :نگاه کویر

محرم 96

به نام خالق حسین علیه السلام

دیشب که از ماتم برمیگشتیم، نرگس خیلی ورجه وورجه میکرد توی ماشین.
منم کمتر بهش توجه کردم و مشغول گوش دادن مداحی شدم؛
اما کم کم دیدم نق و نوقش تبدیل به گریه شد و سرشو کج کرده بود و گوششو میگرفت
دقت کردم توی اون تاریکی و دیدم لباس دخترکم گیر کرده به گوشواره ش و داره گوششو میکشه و دردش میاد
دستشو گرفته به گوشش و گریه میکنه...
همزمان که داشتم گوششو آزاد میکردم با این روضه باز بدجور گریه کردم



نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1396-17:29

نویسنده :نگاه کویر

اینجا یا آنجا

چرخ زندگی آنقدر میچرخد و سیبش آنقدر تاب میخورد که فکرش را هم نمیکردی

حالا
اینقدر دور از خانه زندگی کنی 
این همه دور
و با دریایی در میانه
بوی دریا گرم گرم است مثل هوای اینجا و هوای خانه دل هامان
به پنجره که نگاه میکنم آبی آسمان و این حوض بزرگ با سبزی درختان پهلو میزنند
باد توی این موج های کم جان حوض می افتد و تابش میدهد
مثل همان سیب زندگی
خوب یا بد
به دلخواه یا ناخواه 
شکرت خدا

راستی 
امروز، روز مباهله ست
امروز، حدیث کساء خوندن، حلاوتش مضاعفه و ثوابش! 

هم فاطمه و ابوها وبعلها و بنوها....



نظرات() 
نوع مطلب : دلنوشته ها 

تاریخ:شنبه 20 خرداد 1396-17:33

نویسنده :نگاه کویر

رمضان و رمضان

رمضان سال 86 بود
اولین باری که از وقتی بزرگ شدم و دانشجو 
 نمایشگاه قرآن رفتم
توی کانون قرآن و عترت فعالیت میکردم و کانونمان در بخش دانشگاهی غرفه داشت
موقع افطار شد
غرفه را بستند و سفره بلند سرتاسری انداختند که افطار کنیم
حسش را دوست داشتم
خیلی
یکی از دوستان قکر کنم فرجی نام داشت کنارم نشست و گفت کسی خواسته از من خواستگاری کند
خندیدم و گفتم متاهلم
باور نکرد و گفت بیا و ببینش فقط
گفتم متاهلم جانا
گفت خیلی اصرار دارد
گفتم متاهلم قشنگم
سر سفره افطار بودیم و یادم هست که داشتم با غذایی ک توی ظرف یکبار مصرف بود ور میرفتم
نشانم دادش
از دور
عکاس مجموعه بود
و معلوم بود نگاهش تیز و مترصد است 
دوباره قردا آمدیم 
اینبار با تلفن کنارم حرف میزد مدام
که حیف است و موقعیت خیلی خوبی است و دروغ نگو و پشیمان میشوی
با دوست خارجی م بودم
برگشت و به من گفت فلانی خیلی حواسش به توست
گفتم تو نگاهش نکن
خلاصه جای خنده دارش را بگویم
جوان بودم و خام
خواستم از اشتباه در بیاید
رفتم گفتم یه لحظه بیاید
باور نکرد با او حرف زدم
پشت سرم راه افتاد
از بخش دانشگاهی خارج شدم
برگشتم چشم در چشم و عصبانی با نگاهی پرسشگر
:مشکلتون چیه؟؟
گفت چه مشکلی؟
گفتم میشه بی خیال بشید
دارید اذیتم میکنید
گفت چی؟
گفتم همان ک میدانید و میدانم
باز گفت چی؟
خواستم کف گرگی حواله ی گردنش کنم
از ترس یا استرس یا شوکه شده بود 
به هر حال انگار داشت انکار میکرد
گفتم خلاصه مزاحم نشوید
گفت من برم دو رکعت نماز بخونم شما منو ببخشید
با همان سرعت که آمده بودم برگشتم
در راه پله های قشنگ نمایشگاه یکی از مسیولین برگشت گفت مشکلی هست؟
گفتم حل کردمش
و نمیدانم چرا
حس خوبی داشتم
یادم هست که چقدر زیاد اعتماد به نفس داشتم و چقدر زیاد همه ی دنیا را 
دست بسته و در اختیار خودم حس میکردم 
یادم هست انقدر حس خوب میداد نمایشگاه به من که هر لحظه دوست داشتم آنجا باشم
رفته بودیم قم
با همان مجموعه
برگشتنه با دوست عزیزی میان راه پیاده شدیم و جمعه صبح ساعت نه دو تایی رفتیم دانشگاه تهران و روی چمن های دلپذیرش خوابیدیم تا وقت نماز جمعه برسد
نماز را که خواندیم با هم رفتیم نمایشگاه دوباره و افطار خودمان را انداختیم پیش همان مجموعه
چه روزهای قشنگی برای من بود
علاقه من را ارضا میکرد
علاقه به بودن در مجموعه ای و انجام دادن کار جمعی مخصوصا در عشق من
در نمایشگاه قرآن سالانه که از بچگی می آمدم
همان که همیشه در بخش کودکانش بودم...


نظرات() 



  • تعداد صفحات :11
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...