تبلیغات
و گاهی هم دو خط شعری



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 31 مرداد 1398-10:54

نویسنده :نگاه کویر

مادر بودن

مادر بودن و شعر گفتن چقدر فرقش هست؟
شعر ها زاده‌ی تو هستند و کودکت نیز!
و حتی کودکانت

هر بار که مادر می‌شوی باید لطیف تر شوی، رها تر شوی، شعر تر شوی...
هر بار که مادر می‌شوی باید 
جاری تر شوی
مثل رود

دخترک نو مبارکم





نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 23 مرداد 1398-16:16

نویسنده :نگاه کویر

سلام نام خداست

چقدر درد دارد اینکه بفهمی اشتباه داشتی

داشتی نه اینکه داری
هم اشتباه کردنت درد دارد 
هم اینکه بدانی فهم درک اشتباهت را نداشتی

حالا که متن سی سالگی را خواندم دیگر حرفم و حسم آن حرف ها نیست
و بهتر است از آن جز به عنوان اشتباهی یاد نشود.

انتخاب کلمه ها وقت نوشتن متن های احساسی چندان عاقلانه و واقع بینانه نیست
نه حرف ک انتهای کلمه درست بود نه مظلومیت
شاید بیشتر موقریت بود یا محجوبیت یا هرچه
علی ای حال
عذر تقصیر


نظرات() 

تاریخ:شنبه 3 فروردین 1398-14:37

نویسنده :نگاه کویر

نو بهار است

به به

چه بهاری
چه سالی
سفره هفت سینم
ماهی قشنگ تنگ
آب و آیینه و تخم مرغ های رنگی رنگی
بهار رو میارن به خونه ما
البته که دخترکم بهار ترینه

نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 16 اسفند 1397-11:16

نویسنده :نگاه کویر

نوشتن

صفحه لمسی بی روح گوشی هیچوقت انگیزه کافی برای نوشتن به آدم نمی‌دهد
برای نوشتن، جز تابش نور زیبا و منظره قشنگ گل و بلبل، به دفتر و قلم هم نیاز هست.
مثلا هر چه فکر میکنی میبینی هیچ نداری برای نوشتن
قلم که دست می‌گیری یکهو هر چه در دل و فکرت هست روانه می‌شوند روی کاغذ
شاید این میان اشکی هم شاخه فروبریزد.
علی ای حال که نه حسی هست برای نوشتن نه فرصت قلم دست گرفتنی.

باز بی خیال لبخند می‌زنم، چشم هام را می‌بندم و با صدای قه قهه دخترک دلم غنج می‌رود. 


نظرات() 
نوع مطلب : دلنوشته ها 

تاریخ:جمعه 10 اسفند 1397-19:30

نویسنده :نگاه کویر

الحمدلله علی کل حال

الحمدلله به خاطر دوست و دشمن هایی که خدا بهم داده

دوست های شناس و دشمن های ترسوی ناشناس

نظرت هم تایید شد بقیه فیض ببرن



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 4 بهمن 1397-07:13

نویسنده :نگاه کویر

گل رز سفید

گاهی حس عجیبی می‌پیچد توی تمام رگ هام

که مثلا او که بود
شاید اگر سی سالم نشده بود خیلی مهم تر بود، خیلی جدی تر بود.
حالا فقط شانه بالا می‌اندازم که هر که بود بود. نظر بی نام.

باید بروم...
بروم نوشیدنی صبحگاهی دخترک را آماده کنم
آب عسلی که برای دلپذیر تر شدن اسمش عوض شد
باید بروم گل‌های پژمرده این گلدان را بردارم
هر چه هم نور زیبا باشد...دیگر جان ندارد
باید به مردَم بگویم وقتی به خانه می‌آید گل‌های تازه ای برای این گلدان
و قلب من بیاورد⁦♥️⁩





نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 4 بهمن 1397-06:55

نویسنده :نگاه کویر

ینی واقعا؟

ینی واقعا دنیا می‌چرخه و می‌چرخه تا همچین بشه؟


صائب
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده

تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد
دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده

چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را
سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده

از تهیدستی حیرت‌زدگان بی‌خبرست
دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده

سرمهٔ خواب از آن چشم سیه مست بشو
شمع بالین ز دل و دیدهٔ بیدارش ده

تا مگر با خبر از صورت عالم گردد
به کف آیینه‌ای از حیرت دیدارش ده

نیست از سنگ دلم، ورنه دعا می‌کردم
کز نکویان، به خود ای عشق سر و کارش ده

صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

پ.ن: مولانا:

ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده

تا بداند که شب ما به چه سان می‌گذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده

ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده

گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده

عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده

کو صیادی که همی‌کرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده

منکر پار شده‌ست او که مرا یاد نماند
ببر انکار از او و دم اقرارش ده

گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده

گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده

بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده


نظرات() 

تاریخ:شنبه 5 آبان 1397-07:11

نویسنده :نگاه کویر

لالایی

یادمه دخترک اهل تغذیه نبود کلا... شاید مثل خودم

گاهی با لالایی حواسش رو پرت میکردم
انقدر لالایی تمرین کردم که کلی حفظ شدم
اما به لالایی همیشه همیشه اشک میاورد برام
بزرگ تر که شد گفت ماما این آب؟
گفتم اشکه مامانی
بعد ها می‌گفت مامانی ببین اشک دارم...تو اشک داری...


مدینه بود و غوغا بود            اسیرِ دیوِ سرما بود

محمد سر زد از مکه             که او خورشیدِ دلها بود
لا لا خورشیدِ من لا لا           گلِ امیدِ من لا لا

 خدیجه همسرِ او بود              زنی خندان و خوش خو بود
برای شادی و غم ها              خدیجه یارِ نیکو بود
لا لا لا شادیم لا لا                غمم آزادیم لا لا

 خدا یک دخترِ زیبا              به آنها داد لا لا لا
به اسمِ فاطمه زهرا               امیدِ مادر و بابا
لا لا لا کودکم لا لا               قشنگ و کوچکم لا لا

علی دامادِ پیغمبر               برای فاطمه همسر
برای دخترِ خورشید           علی از هر کسی بهتر
چراغِ خانه ام لا لا             گلِ گلدانِ من لا لا

 علی شیرِ خدا لا لا             علی مشکل گشا لا لا
شبِ تاریک نان می برد       برای بچه ها لا لا
لا لا مشکل گشای من          گل باغِ خدای من

 حسن فرزند آنها بود           حسن مانندِ بابا بود
شهیدِ زخم دشمن شد           حسن یک کوه تنها بود
لا لا کوه بلند من               تو شیرین تر ز قند من

 علی فرزند دیگر داشت      جوانی کوه پیکر داشت
همیشه حضرت عباس        به لب نامِ برادر داشت
لا لا نازک بدن لا لا          عصای دستِ من لا لا

 گلِ پرپر حسینم کو            گلِ سرخ و گل شب بو
کنار رود و لب تشنه          تمامِ غنچه های او
لا لا لا غنچه ام لا لا         لا لا لا لا گلِ تنها

 حسین و اکبرم لا لا          علی اصغرم لا لا
کجایی عمه جان زینب      سکینه دخترم لا لا
لا لا لا لا گل لاله            نکن گریه نکن ناله

 شبی سرد است و مهتابی   چرا گریان و بی تابی
برایت قصه هم گفتم         چرا امشب نمی خوابی
لا لا لا جان من لا لا        گل باران من لا لا



نظری داری؟() 

تاریخ:شنبه 5 آبان 1397-07:07

نویسنده :نگاه کویر

خاطره بازی

آبان بود
آبان بود
چند سال پیش
دانشگاه بودم
اونقدر برف اومد که شکه شدم، سرویسم گیر کرد، جاده بسته شد و یخ زدم...
و باز به دانشگاه برگشتم و شب توی خونه یکی از هم دانشگاهی هام موندم.
شوهرم با اینکه میدونست جاده بسته شده به جاده زد و ماشینش سر خورد و برگشت
دستم یخ زده بود و بی حس بود
فکر کنم گریه کردم
نمیدونم 
یادم نیست
اما یادمه حمایت بقیه رو
یادمه دورم جمع شدن
یادمه یکی از دخترا دستمو توی دستش گرفته بود و ها میکرد
یادمه همه به طریقی محبت کردن
با اینکه تو این شهر غریب بودم حس غربت نکردم
یکی لباس گرم داد، یکی گرمم میکرد
یادش بخیر
گرچه سخت بود و دردناک
گرچه تا مدتی نوک انگشتام میسوخت
اما شیرین بود



نظری داری؟() 

تاریخ:سه شنبه 15 خرداد 1397-16:43

نویسنده :نگاه کویر

نرگسانه

منم مثل عروسکام خوابم

نهههه من بیدارم الکی گفتم هه هه هه


دو سال و یک ماهگی


صحار، عمان ژوئن 2118





نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 15 خرداد 1397-16:27

نویسنده :نگاه کویر

ماه رمضان

همکار همسرم که قبل اینجا عربستان سعودی کار میکرد میگفت ماه رمضون موقع ناهار اومدم پیش دوستم و یک نفر دیگه هم که عرب بود و روزه، کنارش نشسته بود. حرفا که تموم شد به اون دوستم که مسلمون نبود گفتم بریم ناهار؟
و اتفاقی که رخ داد این بود که شخص سوم ناراحت میشه زنگ میزنه پلیس میاد از خارج شرکت!
هیچ سوال و جوابیم نمیکنه فقط میگه فلانی کیه؟
میگیرن یقه ش میکنن و میبرن زندان!
تا فردا پس فرداش شرکت به زور و پادرمیونی آزادش میکنه!
بعله

چرا شکر نمی کنید؟ :دی


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 8 فروردین 1397-15:01

نویسنده :نگاه کویر

سی سالگی

و حالا در آستانه سی و یک سالگی فهمیدم چقدر اشتباه توی زندگی داشتم

الهی توبه


نظری داری؟() 
نوع مطلب : دلنوشته ها 



  • تعداد صفحات :12
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...